نگاهش بر واژه واژه اشعار چرخید، سروده ای که برای چند صد سال پیش بود ولی عجیب با آن احساس آشنایی داشت... مادری که از برای جان فرزندش از دست حاکم ستمکاره او را به هر جای می برد، فرانک بود، فرانک که پس از کشته شدن آبتین اش بیش از پیش بیم جان فریدون را داشت، از شر آدم پر ستم به کوه پناهش برد. چشم های دخترک بر مصراعی افتاد از زبان فرانک«منم سوگواری ز ایران زمین» زمزمه اش کرد: _منم سوگواری، ز ایران زمین...
_چشم هات... چشم هات یه غم و خستگی قشنگی داره... یه خستگی عمیق _خستگی یکی و دو روز و سه روز نیست که... خستگی یه عمرِ
فراق، کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند، جیحون را پر خون کند... دانی که با این دل چون کند؟
سر شب یکی از واپسین روز های اولین ماه بهار بود، آن شب... آن شب بهار من به یکبار گرفتار بوران شد... بورانی سهمگین... پناه بردم به کسی تا از من دفاع کند، من بهش تکیه کنم اما بیهوده انتظاری بیش نبود از کسی که پیش از آن هم اولویت اش نبودم... آن شب سقوط در یخبندان و بوران را به چشم دیدم روحم منجمد شد. روز اول گذشت، روز دوم آمد و کم کم از بوران نجات پیدا کردم اما... اما آن سرما و تاریکی تا ابد و یک روز بر تنم غلبه دارد هر روز می بینم شان...خودشان اند، همان های قبل از آن شب... حرف می زنند، من مخاطب شان هستم! به من لبخند می زنند و من گاه شک می کنم آیا ممکن است آن بوران توهم خودم بوده باشد؟ چگونه ممکن است مثل قبل رفتار کنند درحالی که بخشی از وجودم در آن شب در آن بوران دفن شد؟
آه سرم، سرم بر تنم سنگینی می کند... ذهنم.... ذهنم درد می کند... درد می کند... شاید ته مانده اندیشه های درهم برهم قبل است آخر خیلی وقت است دیگر فکر نمی کنم فقط چیزی باعث خستگی مفرطم می شود انگار سایه سنگینی از گذشته... از تکه های شکسته روحم خودش را روی من انداخته... شاید سنگینی روان کم جانم است که بر من تکیه زده؟ نمی دانم... نمی دانم... فقط ذهنم درد می کند... درد می کند... ذهنم درد می کند
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.