سررشت، نفرین بر تو!
که هر گاه در تمنای آنم که زهر خفتن را در بالین خموشی بچشم، آن را از من ربودی..
و لبان تکیده ی خاک را.، با همین گوارای خنک و زلال سیراب می ساختی..
و زمین، در مقابل چشمان کدر م، تمام آن زهر خوش رنگ و لعاب را می بعلید. بی آن که ذره ا