تو کی هستی ؟!
روحم میگریست و چشمانم میسوخت ، قلبم میبوسید زخمانش را .. به امید زاده شدن امیدی! امیدوار بودن به پیدایش امیدی ... غوطه ور در نومیدی به دنبال امید میگشتم .
تضاد جالبی بود یا احساسات پیچیده در کالبدی به نام جسمم همهی آنان را رقم میزد؟
6پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.