« آری، همه باخت بود سرتاسرِ عمر، دستی که به گیسوی تو بردم، بُردم! » -هوشنگابتهاج
روشنایی حکمران قلمرویی ست که تنها در تاریکی معنا دارد
خواهان آزادی ام چون هربار بیش تر به دست هیاهویِ مرگِ پیچیدهِ در تردید های بیپایان و ازدحام لحظه ها ، نفسم تنگ تر میشود و دلم فشرده ...
بار دیگر سرنوشت خود را در میان کاغذ پاره ها و قلم های مرکبی ، یافتم ... بار دیگر راه رستگاری را در میان نوشته ها پیدا کردم .
بامدادی دیگر ، نیمی شبی دیگر .. نوری برافراشته بر آسمان و اهریمنی خفته در آدمی. در سکوت دل ، ندایی شنیده شد در پستوی ذهن وَ دیواره های نم کشیدهِ روان .. (نقدها)
و حیران خیره ماندم به چشمان ایرونی او!
اختیاری تنیده در اجبار! اختیاری غلتیده در خون ... اختیاری اجباری برای زندگی و زندگانی ، زیستن و نزیستن.. اختیاری نهاده در اجبار برای انتخاب زوری برای یافتن راه مرگ .. تدریجی باشد یا نه انتخابش با خودت است!!
اشکی از چشمان مرده ام چکید .. نه! نه چشمانی مرده داشتم و نه اشکی زاده از روح پاره ام. خودم جان ستانده بودم و قطره ای خون به نشانهی پایان داستان چکیده شد.
گویا تمام لغت های فارسی را از یاد برده بودم ، زمانی که میخواستم سخنی به زبان بیاورم .. چیزی جز آواهای شکست خورده و لغات فراموش شدهای .. از میان غمهای تلنبار شده در مخزنی به نام قلبم.. بیرون نمیآمد!
حتی یک برگ خزان هم بی اجازهی خداوند بر روی زمین نمیافتد ، اما خون چرا! گویا با اجازهی خدای متعال جسد بر روی جسد میافتد و او ... تنها مینگرد! او مینگرد و اعتقادات من میلرزند. و پوچی در رگ هایم میجوشد..