تو کی هستی ؟!
تقلاهایش جوابگو نبود. میلرزید همچون درختی پاییزی در باد و بوران ، کسی نبود ، مانند همیشه .. تنها بود .
ناخون های کوتاهش کف دستانش را زخم کرده بود و خون خشکیده .
در دلش مانده بود حسرت فریاد ، نمیشد ، نتوانست ، نشدنی بود.
(ادامه دارد)
7پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.