تو کی هستی ؟!
ورق زد.. دوباره و دوباره ، چشمان کم سویاش را دوخته بود به صفحات کهنه دفترچه! دفترچهی احساساتش!
آواهای دردناکِ خسته ای را میشنوید، در پستوی ذهنش . با هر ورق انعکاس جوانیاش را پیش چشمانش میدید .. در دل گفت: نوشتم و نوشتم و زنده ماندم! راه فرار من.
6پسند0نظر0