خودش بود؛ آن چشمان درخشان آبی، آن صورت سفید،آن نگاه خیره کننده، خود خودش بود.
آهسته گفتم: خوش اومدی!
جواب نداد، چشمانش درخشش قبل را نداشت.
بغضی در نگاهش بود که با همه ی وجود، درخواست کمک میکرد...
زیر لب چیزی میگوید . نمیشنوم . میپرسم:《 چ... چی؟》 تکرار میکند حرفش را :《 متاسفم .》یک قطره اشک از چشمش میچکد :《م...من ...متاسفم . پشیمونم .》 هق هق میکند. دستش را میگذارد بر روی صورتش و هق میزند:《 نباید میرفتم . متاسفم. متاسفم 》
دلم میخواهد آرامش کنم . ولی انگار برای من آن آدم سابق نیست . انگار نمیشناسمش . ادامه میدهد:《 من ... بین ... تو و ابدیت ... جاودانگی رو انتخاب کردم . اشتباه کردم . 》 دستانش را برمیدارد تا کمی آب بنوشد ، بلکه کمی حالش بهتر شود .
چشمانش را میبینم که دیگر آبی نیستند . قرمز شده اند . انگار از همان اول هم به همین رنگ بوده . میترسم . نگاهم میخورد به دندان های نیشش . متوجه ترسم میشود. سریع آبش را مینوشد و نفس عمیق میکشد. رنگ چشمانش مثل قبل میشود. نمیشناسم .
اما دلم برایش می سوزد
از چشمان براق قرمز رنگش خبری نبود اما چشمان ابی رنگش دو دو می زد
انگار کمی گیج بود
تار موای مزاحمش را از صورتش کنار زد و بی روحی صورتش بیشتر به چشم امد
صدای بی حالتش در گوشم پیچید : «من میخوام جبران کنم …من رو می بخشی ؟ »
با همان حالت بی روح، نگاهم کرد و گفت: متاسفم. اما اومدم برای خداحافظی...
همه چیز روی سرم خراب شد.
گفتم: ولی چرا؟
کاغذی جلویم گذاشت و منتظر بود بازش کنم...
کاغذ را باز کردم؛ بروشور دانشگاه مشهور کالیفرنیا.
شروع کرد به توضیح دادن:
پدر و مادرم تصمیم گرفتن منو بفرستن کالیفرنیا تا به درسم ادامه بدم و اونجا برام اقامت گرفتن.
با بغض بلند شد و سمت در رفت؛
فریادی از درد کشیدم و سمتش دویدم؛
مچش را محکم فشار دادم که انگار اورا زندانی کردم.
با لحن آرامی گفت: ولم کن
لحن آرامش قلبم را میفشرد.
نقدها
خودش بود؛ آن چشمان درخشان آبی، آن صورت سفید،آن نگاه خیره کننده، خود خودش بود. آهسته گفتم: خوش اومدی! جواب نداد، چشمانش درخشش قبل را نداشت. بغضی در نگاهش بود که با همه ی وجود، درخواست کمک میکرد...
روبرویم نشست. لیوانش را برداشتم و مقداری نوشیدنی درونش ریختم. چیزی نمیگفت؛ از چشمان بی روحش مشخص بود انگار حرفی که قرار است بزند قرار نیست خوب باشد...
زیر لب چیزی میگوید . نمیشنوم . میپرسم:《 چ... چی؟》 تکرار میکند حرفش را :《 متاسفم .》یک قطره اشک از چشمش میچکد :《م...من ...متاسفم . پشیمونم .》 هق هق میکند. دستش را میگذارد بر روی صورتش و هق میزند:《 نباید میرفتم . متاسفم. متاسفم 》
دلم میخواهد آرامش کنم . ولی انگار برای من آن آدم سابق نیست . انگار نمیشناسمش . ادامه میدهد:《 من ... بین ... تو و ابدیت ... جاودانگی رو انتخاب کردم . اشتباه کردم . 》 دستانش را برمیدارد تا کمی آب بنوشد ، بلکه کمی حالش بهتر شود .
چشمانش را میبینم که دیگر آبی نیستند . قرمز شده اند . انگار از همان اول هم به همین رنگ بوده . میترسم . نگاهم میخورد به دندان های نیشش . متوجه ترسم میشود. سریع آبش را مینوشد و نفس عمیق میکشد. رنگ چشمانش مثل قبل میشود. نمیشناسم .
من این آدمی که دیگر هویتش عوض شده را نمیشناسم.
اما دلم برایش می سوزد از چشمان براق قرمز رنگش خبری نبود اما چشمان ابی رنگش دو دو می زد انگار کمی گیج بود تار موای مزاحمش را از صورتش کنار زد و بی روحی صورتش بیشتر به چشم امد صدای بی حالتش در گوشم پیچید : «من میخوام جبران کنم …من رو می بخشی ؟ »
با همان حالت بی روح، نگاهم کرد و گفت: متاسفم. اما اومدم برای خداحافظی... همه چیز روی سرم خراب شد. گفتم: ولی چرا؟ کاغذی جلویم گذاشت و منتظر بود بازش کنم...
کاغذ را باز کردم؛ بروشور دانشگاه مشهور کالیفرنیا. شروع کرد به توضیح دادن: پدر و مادرم تصمیم گرفتن منو بفرستن کالیفرنیا تا به درسم ادامه بدم و اونجا برام اقامت گرفتن.
با بغض بلند شد و سمت در رفت؛ فریادی از درد کشیدم و سمتش دویدم؛ مچش را محکم فشار دادم که انگار اورا زندانی کردم. با لحن آرامی گفت: ولم کن لحن آرامش قلبم را میفشرد.