زندگـےکردن نادرترین اتفاق جهان است؛ بیشتر مردم فقط وجود دارند،همین:)
در پایان نامه نوشت: 《زندگی برای آدم هایی که زیادی به همه چیز اهمیت می دهند، سخت تر است.》 _ونگوگ
بعدا؟ بعدا وجود نداره؛ بعدا چایی سرد میشه، بعدا آدم پیر میشه، بعدا زندگی تموم میشه...
آدامای مهربون هیچ وقت اولویت کسی نیستن؛ چون مردم خیالشون راحته که اونا همیشه هستن...
قلبی تازه میخواهم و ذهنی پاک شده و احساساتی بکر و سرزمینی جدید برای زیستن!
او به شلوغی های زندگی و دغدغه های هم نسلانش تعلقی نداشت؛ روح او تکه ای از دشت های باز، دریاهای بی مرز و آسمان های روشن بود.
آدم بدون غم، نمیشه راه ، بی پیچ و خم نمیشه آرزوی کم نداریم آرزو که کم...
چشم هایم را بسته بودم. با چشمان سردش نگاهی به من کرد و پرسید: دوباره میبینمت؟ گفتم یعنی چی؟ جواب نداد. چشمانم را باز کردم و دیدم که او، خیالی بیش نبود...
_چه زیبا بود این جمله: صدای رفتار آدما انقدر بلنده که دیگه نیازی نیست به حرفاشون گوش بدی.
زندگی وایمیسته ، وایمیسته؛ بعد یهو تنها تو اتاقت وقتی تو فکر غرقی ، میاد سراغت...
آدمای عادی میگن تو خیلی زیبایی. اما محمود درویش نوشت: 《در قطار صندلی هایمان را عوض کردیم؛ تو پنجره را میخواستی، و من نگاه کردن به تو را...》