ساعت از نیمه شب گذشته بود که صدای تقتق در زد. علی با تردید در را باز کرد. پشت در، دختری ایستاده بود با چشمانی سرخ و نامهای در دست. فقط گفت: «اومدم امانتی رو پس بدم...»
12پسند9نقد1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
هنوز تو فکر بودم که یهو گفت:
نمیخوای بگیری؟
لحنش تند بود، انگار برای دادن نامه عجله داشت.
با لکنت گفتم: آ..آخه من امانت..ی نداشتم!
صورتش مثل لبو شد. گفتم:باشه بدش من.
نامه رو با عجله کرد تو دستم و فرار کرد...
مات و مبهوت، دررا بستم، نامه ای با پاکت سفید و لکه های قرمز، مهرمومی به سرخی چشمانش؛ عجیب بود فرستنده ای نداشت، اما چرا انقدر برای دادن عجله داشت؟ آن سرخ چشم که بود؟
چشم هایم را بستم؛و به چشم هایش فکر کردم...
بسیار آشنا بود، اما مطمئن بودم تا به حال ندیده بودمش.
داشتم نامه را باز می کردم که زنگ در به صدا دراومد.
گفتم شاید خودشه
سریع رفتم و درو باز کردم.
ولی هیچکسی اونجا نبود...
ناامید و بدون هیچ اطلاعاتی از فرستنده نامه،رفتم سراغ خوندنش؛ تا شاید بتونم رازی رو از تو دل نامه بیرون بکشم.
تو اون نامه فقط نوشته بود:
《فردا ساعت ۵ ظهر، کافه ی خیابان هشتم.》
و دیگر هیچ...
به جز لکه های قرمز.
دوشنبه، ساعت ۵:۱۰ دقیقه عصر
در کافه رو باز کردم و نگاهی به جمعیت شلوغ انداختم.
اون چشم های سرخ، درست مثل دیشب...
که در میان آن جمعیت می درخشید و بدون شک آشنا بود...
تا رسیدم بهش خندید، خنده اش عجیب بود روحم را تازه کرد ولی، ترسیدم هنوز چشمانش قرمز بود به قرمزی همان روز، با لکنت
پرسیدم: تو چه کسی هستی؟ من.. من نمیشناسمت، م.. مو. مطمئنم که امانتی نداشتم، اونم امانتی.ی خونین..
پلک زدم و دیگر آن را ندیدم . غیب شده بود . اما صدای خنده هایش در گوش هایم بود . خنده هایش تیز تر و گوش خراش تر شد . ترس تمام وجودمو پر کرد . چیزی در گوشم گفت :《 امانتیمو بده .》 و قلبم تیر کشید
نقدها
باد وزید، موهایش با وزش باد تکان میخوردند، جلوه جالبی نبود،ارام لب زدم: یادم نمیاد امانتی داشته باشم، صورتش خشمگین شد، چشمانش قرمز تر شد
هنوز تو فکر بودم که یهو گفت: نمیخوای بگیری؟ لحنش تند بود، انگار برای دادن نامه عجله داشت. با لکنت گفتم: آ..آخه من امانت..ی نداشتم! صورتش مثل لبو شد. گفتم:باشه بدش من. نامه رو با عجله کرد تو دستم و فرار کرد...
مات و مبهوت، دررا بستم، نامه ای با پاکت سفید و لکه های قرمز، مهرمومی به سرخی چشمانش؛ عجیب بود فرستنده ای نداشت، اما چرا انقدر برای دادن عجله داشت؟ آن سرخ چشم که بود؟
چشم هایم را بستم؛و به چشم هایش فکر کردم... بسیار آشنا بود، اما مطمئن بودم تا به حال ندیده بودمش. داشتم نامه را باز می کردم که زنگ در به صدا دراومد. گفتم شاید خودشه سریع رفتم و درو باز کردم. ولی هیچکسی اونجا نبود...
ناامید و بدون هیچ اطلاعاتی از فرستنده نامه،رفتم سراغ خوندنش؛ تا شاید بتونم رازی رو از تو دل نامه بیرون بکشم. تو اون نامه فقط نوشته بود: 《فردا ساعت ۵ ظهر، کافه ی خیابان هشتم.》 و دیگر هیچ... به جز لکه های قرمز.
دوشنبه، ساعت ۵:۱۰ دقیقه عصر در کافه رو باز کردم و نگاهی به جمعیت شلوغ انداختم. اون چشم های سرخ، درست مثل دیشب... که در میان آن جمعیت می درخشید و بدون شک آشنا بود...
آمدوگفت امانتی را اوردم بهت بدم، گفتم امانتی پیشت نذاشتم.... وبا خنده گفت:« حتما من خواب دیدم...
تا رسیدم بهش خندید، خنده اش عجیب بود روحم را تازه کرد ولی، ترسیدم هنوز چشمانش قرمز بود به قرمزی همان روز، با لکنت پرسیدم: تو چه کسی هستی؟ من.. من نمیشناسمت، م.. مو. مطمئنم که امانتی نداشتم، اونم امانتی.ی خونین..
پلک زدم و دیگر آن را ندیدم . غیب شده بود . اما صدای خنده هایش در گوش هایم بود . خنده هایش تیز تر و گوش خراش تر شد . ترس تمام وجودمو پر کرد . چیزی در گوشم گفت :《 امانتیمو بده .》 و قلبم تیر کشید