ساعت از نیمه شب گذشته بود که صدای تقتق در زد. علی با تردید در را باز کرد. پشت در، دختری ایستاده بود با چشمانی سرخ و نامهای در دست. فقط گفت: «اومدم امانتی رو پس بدم...»
12پسند9نظر1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.