ب
بانوی ماهزاد
شاید هیچگاه فکر نمیکردم چنین غریبه بهر منی شوی که جانم را برایت در طبق نهاده و پیشکشت میکردم اما بازیهای زمان تمامی ندارد و او آن چنان سخت چرخید که تنها یادگار تو برای من سنگینی مانده در ته گلویم است و هیچ نمیخواهم حتی دیدم دوبارهات را...
4پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.