در کنار دریای مواج نشسته بود و غروب را زیر نظر گرفته بود او منتظر یک خطا از جانب خورشید بود، با حس لمس شانه هایش، کمی گوشه لب های بی جانش کشیده شد و رنگ به چشمات درخشانش باز گشت صدای آرام موجها با نفس او یکی شد، انگار افق دیگر جسارت رفتن نداشت...
6پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.