از ماشین پیاده شد و مطمئن شد که در رو قفل کرده. به سمت آسانسور رفت و مثل همیشه، وقتی رسید، بعد از زدن دکمه اون، خاک روی نمایشگر طبقات رو تمیز کرد و به این فکر کرد که این کار براش عادت شده.
13پسند10نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
آسانسور که رسید سوار شد. بدون اینکه به برگههای تبلیغاتی داخلش توجه کنه، طبقه پنج رو انتخاب کرد. در حالی که سر و وضعش رو توی آینه مرتب میکرد، با آهنگ بیکلام آسانسور همخوانی میکرد و کلید خانه رو آماده میکرد.
در رو با پشت دستش هل داد، کفش ها رو به سمت جاکفشی پرت کرد و بی اعتنا و سرد کلید رو در قفل چرخاند، ناگهان سایه سیاهی اون رو به گوشهای پرت کرد و مثل برق به سمت راه پله دوید؛ رضوان فقط صدای تندی قدمهاش رو میشنید که اون هم بزودی در سکوت ساختمان محو شد
رضوان یه لحظه خشکش زد، بعد رفت سمت در. در رو که باز کرد، نزدیک بود سکته بزنه! خانوادهاش براش تولد گرفته بودن! این شد که فهمید ترسناکترین چیز نه یه شبحه، نه یه دزد، بلکه یه سورپرایز تولده!
یه چیز ترسناک و شیرین . نمیدانست باید چه واکنشی نشان دهد . بخندد و شاد باشد یا بابت روش غافلگیر کردنشان که باعث شد سکته ای را از ترس رد کند ، داد و فریاد راه بی اندازد
با لبخند گشادی که رو به خانواده میزند میگوید :《 ممنون ؛ ولی روش های سالم تر و بی خطر تری هم برای سوپرایز کردن متولد وجود داره اهالی خانواده . 》 بی خیال اتفاق چند دقیقه قبل میشود. میرود نزدیک تر . میخواهد شبی به یاد ماندنی در کنار هم بسازند .
امشب هم مثل هرشب پشت پنجره منتظر بودم تا بیاد هر ماشینی ک هم رنگ ماشینش بود توجهم رو جلب میکرد ساعت از ۱۲ گذشته بود و تنهایی مثل خوره ب جانم افتاده بود
اگر زمان همانند ساعت دیواری خانه ها با باطری کار میکرد من ان کسی بودم که به دنبال خرید باطری نمیرفتم تا زمان را نگاه دارم واز بودن در کنار عزیزانم لذت ببرم و یادم نیوفت که وقتی باطری را جا بزنم بزرگ ترین عزیزم در کنارم نیست .
سایه سیاه اون را به گوشهای پرت کرد. چشمانش در تاریکی جستجو میکردند. صدای نفسهای تندش در سکوت تنها آوایی بود که میشد شنید. آیا میتواند از چنگال این سایه بگریزد یا همیشه در خفا کمین خواهد کرد؟
نقدها
آسانسور که رسید سوار شد. بدون اینکه به برگههای تبلیغاتی داخلش توجه کنه، طبقه پنج رو انتخاب کرد. در حالی که سر و وضعش رو توی آینه مرتب میکرد، با آهنگ بیکلام آسانسور همخوانی میکرد و کلید خانه رو آماده میکرد.
در رو با پشت دستش هل داد، کفش ها رو به سمت جاکفشی پرت کرد و بی اعتنا و سرد کلید رو در قفل چرخاند، ناگهان سایه سیاهی اون رو به گوشهای پرت کرد و مثل برق به سمت راه پله دوید؛ رضوان فقط صدای تندی قدمهاش رو میشنید که اون هم بزودی در سکوت ساختمان محو شد
همه این اتفاقها در کمتر از چند ثانیه اتفاق افتاده بود، رضوان که انتظار همچین صحنهای را نداشت هنوز به خود نیامده بود ..
رضوان یه لحظه خشکش زد، بعد رفت سمت در. در رو که باز کرد، نزدیک بود سکته بزنه! خانوادهاش براش تولد گرفته بودن! این شد که فهمید ترسناکترین چیز نه یه شبحه، نه یه دزد، بلکه یه سورپرایز تولده!
یه چیز ترسناک و شیرین . نمیدانست باید چه واکنشی نشان دهد . بخندد و شاد باشد یا بابت روش غافلگیر کردنشان که باعث شد سکته ای را از ترس رد کند ، داد و فریاد راه بی اندازد
با لبخند گشادی که رو به خانواده میزند میگوید :《 ممنون ؛ ولی روش های سالم تر و بی خطر تری هم برای سوپرایز کردن متولد وجود داره اهالی خانواده . 》 بی خیال اتفاق چند دقیقه قبل میشود. میرود نزدیک تر . میخواهد شبی به یاد ماندنی در کنار هم بسازند .
خلاصه بود
امشب هم مثل هرشب پشت پنجره منتظر بودم تا بیاد هر ماشینی ک هم رنگ ماشینش بود توجهم رو جلب میکرد ساعت از ۱۲ گذشته بود و تنهایی مثل خوره ب جانم افتاده بود
اگر زمان همانند ساعت دیواری خانه ها با باطری کار میکرد من ان کسی بودم که به دنبال خرید باطری نمیرفتم تا زمان را نگاه دارم واز بودن در کنار عزیزانم لذت ببرم و یادم نیوفت که وقتی باطری را جا بزنم بزرگ ترین عزیزم در کنارم نیست .
سایه سیاه اون را به گوشهای پرت کرد. چشمانش در تاریکی جستجو میکردند. صدای نفسهای تندش در سکوت تنها آوایی بود که میشد شنید. آیا میتواند از چنگال این سایه بگریزد یا همیشه در خفا کمین خواهد کرد؟