چشمهای سیاهت همچون شب، سیاه و عمیق بود. در آن نگاه، دریاچهای از غم و راز پنهان بود(منِ بی او)
صدایت آوای خنک باران بر تن خشک شده زمین بود
هیچ چیز را نمیدانم!!! فقط میدانم جا مانده ام در آن نگاه...
در خیابانهای بارانی، سایهاش را دیدم. قلبم مثل باران میبارید، اما او به سمت دیگری میرفت. انگار تقدیرش را در دستان دیگری نوشته بودند. شاید قسمتی در کار بود که به من تعلق نداشت، ولی من هنوز در انتظار نشستهام.