صدای انفجار آمد.
مرد از خانه بیرون پرید و با عجله به سمت ماشین رفت. سوار شد. اما نه برای فرار از شهر، بلکه برای رفتن به سرکار، آخر ساعت از ۶ گذشته بود و داشت دیرش میشد!
52پسند7نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
دیگری تازه به تخت میرفت. آن یکی در صف نانوایی و دیگری کرکره مغازه رو بالا میداد؛ حرفشان اما یکی بود، تا خدا بود خبری از ترس نبود.
ایرانی جماعت باخت نمیدن
قشنگ بود زندگی حتی زیر بارون موشک هم ادامه داره...
:)))))))
👌🏻👌🏻👌🏻
🤎☕عالی بود:)
خیلی حس خوبی داشت🙃