گفت:
_چرا هیچ وقت نمی تونم معنای زندگی رو دریابم ، نیکالا؟!
نیکالا جواب داد :
_احتمالا چون هنوز نخواستی که چشم هات رو باز کنی.
گفت:
_چشم هام رو باز کنم؟! من هزاران ساله چهار چشمی به دنبال زندگی ام ولی...
نیکالا به میان حرفش پرید و گفت:
_می دونی...این جهان ارزش درک شدن رو نداره نایا . اما ، تو نمی تونی با گشتن به دنبال درک اون ، یادت بره که زندگی کنی! ببینم...یادت میاد دوسال پیش چه تفریحی کردی؟
نایا گفت:
_نه راستش...شاید تو خماری بودم ! و الان که پاک شدم به دنبال زندگی ام !
نیکالا با کلافی پوفی کرد و گفت :
_تو نمی فهمی چی میگم نایا . می ذارم بزرگ شی ، اون وقت ، می فهمی که چی گفتم .
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.