کتاب در کتاب گشتند و علم و ادب آموختند؛
چنان گشتند که علم را یافتند، لیک ادب را در میان راه گم کردند.
شاعران، عالمان شدند و عالمان، دانای روزگار خویش؛ اما دریغا که در هیاهوی دانستن، هنرِ فهمیدن را از یاد بردند.
ادب، در کنج کتبِ خاکخورده، سر برآورد و به علم نگریست؛ همان علمی که روزگاری در برابرش سر خم میکرد و اکنون بر تخت پادشاهی تکیه زده بود.
علم فرمان میراند و ادب، خاموشی پیشه کرده بود؛ غافل از آنکه پادشاهیِ علم، بیتاجِ ادب، چیزی جز سلطنتِ نادانی نیست.
ادب، با دلی شکسته و لبخندی تلخ، زیر لب گفت:
«شگفتا! آنان که دانستن را آموختند، چگونه از فهمیدن بازماندند؟ آنان که هزاران کتاب خواندند، چگونه از خواندنِ خویشتن عاجز ماندند؟»
لحظهای سکوت کرد و به تخت علم نگریست.
«آیا اینان میخواهند بر این مملکت حکم برانند؟ آنان که پاسخِ پرسشهای جهان را میدانند، اما هنوز پرسشِ انسان بودن را از خود نپرسیدهاند؟»
و خندید؛ نه از سرِ شادی، که از سرِ دریغ.
زیرا میدانست علم، بیادب، چراغی است در دستِ نابینا
نقدها
روشنی می بخشد اما راه نمی نماید