چشمهای قهوهای، غروب پنهان در حصار پلکهایند؛
جایی که آفتاب، پیش از مرگ، آخرین تکههای طلاییاش را به امانت گذاشته است.
انگار خداوند، اندوه زمین و گرمای آغوشِ پاییز را در دو کاسهی کوچک از جنس شعر ریخته؛
تا بعضی نگاهها، بیآنکه سخنی بگویند، قصیدهای از هزاران ناگفته باشند.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.