الف. آشفته
برگ ریزان خزان است. پهلو به پهلوی چنار های آرمیده بر لب جوی، آرام و خسته قدم میزنم. روان و خاطرم آشوبناک است. چه کسی به من عشق میورزد؟ آیا زمانی که روی صندلی خشک زندگی، زیر سقف ویران آمالم جان میدهم کسی به دنبالم خواهد آمد؟ درختان لخته خون میگریند بر سرم. زمانی که، یحتمل به زودی، نیمه پر لیوانم هم خالی شود؟ به گمانم نه! همین اندازه تنها، همین قدر آشفته و تا این حد دوست ناداشتنی. حتی سنگفرش لگدمال این پیاده رو از روح من زیبنده تر است. براستی برای چه میزی ام؟ در دنیایی که خاکستر مرگ در جای جای آن انباشته شده، فقط احمق ها زندگی میکنند. روی بام ها، روی چتر ها، میان بال کبوتران، روی لب ها، دست ها، چشم ها، روی دل ها. نمیدانم عشق چیست؛ آیا قادر خواهد بود چون نسیم تندی بوزد و اینها را از عالم بزداید؟ عشق های خیالی و بیخودی، تا دلت بخواهد، فراوان اند. از روی همان لب و دندان و دل خاکستر گرفته ابراز میشوند و گاها اثربخشی مطلوبی هم دارند. حتما میپرسید از کجا میدانم که اینها خیالیست با اینکه خود اقرار کردم چیزی از عشق سرم نمیشود. به شما خواهم گفت؛ فعلا بیایید قدم بزنیم.
1پسند0نقد0
نقدها