آقای کلاوس خیلی باوقار، اما کمی خجالتزده، روی صندلی دادگاه نشسته بود؛ انگار او را به عنوان شاهدی بیخبر به آنجا آورده بودند. اما دادستان با نفرتِ تمام نگاهش میکرد، چون او خودِ شیطانی مجسم بود. خانم ماریانه هر بار غش میکرد، چون نمیتوانست بشنود دختر هفتسالهاش چگونه کشته شده است. اما دادگاه بیرحانه میخواست آقای کلاوس را عفو کند؛ حتی با وجود اینکه دو سابقهی مشابه داشت، چون او را فقط یک بیمار میشناخت. هیچ کاری از دادستان برنمی آمد هر چند دوست داشت او را با همان جورابی که دخترک را خفه کرده بود کار آقای کلاوس را تمام کند. در همین لحظه، خانم ماریانه مثل مردهی متحرک، سفید و خالی از هرگونه امید و شادی، وارد دادگاه شد. دستهایش در جیبهای اورکتش بود. با همان حالت بیروح به طرف متهم نگاهی انداخت، اما از جایش تکان نخورد. اسلحهی کمریاش را درآورد و هفت گلوله پشت سر هم شلیک کرد. هیچکس حتی نتوانست واکنش نشان دهد. وقتی به او رسیدند، فقط اسلحهاش را پایین آوردند، چون همه مطمئن بودند آن کسی که روی صندلی نشسته فقط جنازهی آقای کلاوس است.
نقدها
خوشحالم که آقای کلاوس مرد.
آره من هم ...
این بر اساس واقعیت بود تا جایی که یادمه
اره بخواطر همین اسم واقعی استفاده کردم حتی بخشی جزئیان پرونده گذاشتم.