هیچکس در ارتفاع نمیتواند برای همیشه وانمود کند که زمین را فراموش کرده است. هر پروازی، حتی اگر به دورترین نقطهٔ آسمان برسد، در نهایت با یک سؤال تمام میشود: حالا کجا فرود میآیی؟ بعضیها برای بازگشتن پرواز میکنند و بعضیها برای آنکه دیگر مجبور به بازگشت نباشند. تفاوتشان در بالها نیست؛ در چیزی است که حاضرند هنگام پایین آمدن با خودشان به زمین بیاورند.
آنچه انسان را تغییر میدهد همیشه چیزی نیست که بر سرش میآید. گاهی چیزی است که برای ادامه دادن، مجبور میشود انجام دهد. بقا الزاماً انسان را نجات نمیدهد؛ فقط به او فرصت بیشتری میدهد تا ببیند برای زنده ماندن چه چیزهایی را میتوان از دست داد. و شاید بدترین معامله همین باشد: وقتی آنقدر دوام آوردهای که دیگر نمیدانی نجات پیدا کردهای، یا فقط به اندازهٔ کافی زنده ماندهای که تبدیل به بخشی از همان چیزی شوی که روزی از آن میترسیدی.
+فکر میکنی اگه حقیقت رو بهشون بگی، بهتر میشه؟ - حداقل دیگه به دروغ زندگی نمیکنن. +چه فرقی داره؟ - فرقش اینه که انتخابشون دست خودشونه. +انتخاب؟ تو هنوز به این کلمه اعتقاد داری؟ - بیشتر از چیزی که به حرفهای تو اعتقاد دارم. +جالبه. پس بذار یه سؤال ساده بپرسم. اگه بدونی حقیقت قراره زندگی یه نفر رو نابود کنه، باز هم میری و بهش میگی؟ - اگه حقیقت داشته باشه، بله. +حتی اگه نتونه کاری براش بکنه؟ - این دیگه به من مربوط نیست. فکر نمیکنم حق داشته باشم به جای بقیه تصمیم بگیرم. +ولی داری تصمیم میگیری. تصمیم گرفتی رنجشون رو به نفع صداقت خودت بهشون تحمیل کنی. - صداقت من؟ +بله. بعضی آدمها حقیقت رو برای آزاد کردن بقیه نمیخوان. برای این میخوان که خودشون دیگه مجبور نباشن دروغ بگن. - و بعضیها هم دروغ میگن چون از عواقب حقیقت میترسن. +پس فرق من و تو فقط اینه که من مسئولیت نتیجه رو قبول میکنم. - نه. فرق تو اینه که نتیجه برات مهم نیست. +اشتباه میکنی. - پس چرا هنوز نگفتی؟ +چون هنوز وقتش نرسیده. - همیشه همینو میگین. «هنوز وقتش نرسیده.» بعد یه روز میرسه که دیگه گفتنش فایدهای نداره.(ادامه کامنت)
همیشه فکر میکنیم آب باید شفاف باشد، انگار شفافیت نوعی صداقت است، اما آب هم میتواند دروغ بگوید. میتواند چیزی را از تو پنهان کند فقط چون عمقش زیاد است.
ما کلمات را پیدا نمیکنیم؛ خرابشان میکنیم تا قابل استفاده شوند. «دریا» را در چهار حرف جا میدهیم، «مادر» را در چهار حرف دیگر، بعد با خیال راحت فکر میکنیم فهمیدهایم دربارهی چه چیزی حرف میزنیم. اما اگر دریا از اسم خودش خسته شده باشد چه؟ اگر یک روز تصمیم بگیرد دیگر دریا نباشد و مثلاً صندلی شود؟ آنوقت کشتیها روی صندلیها حرکت میکنند، ماهیها در کشوها پنهان میشوند و ساحل، چهارپایهای میشود که جهان روی آن نشسته و پاهایش را در خلأ تکان میدهد. اول میخندیم، بعد میترسیم، بعد سراغ فرهنگ لغت میرویم؛ همان کتابی که دربارهی معنای همهچیز مطمئن است جز معنای خودش. صفحهی اول را باز میکنی و میخوانی: «آغاز، نقطهای که چیزی از آن شروع میشود.» اما آغازِ آغاز کجاست؟ کتاب را میبندی و صدایی از میان جلد میگوید: «اشتباه کردی.» برمیگردی. هیچکس نیست. البته که نیست؛ صداها معمولاً جایی نیستند که فکر میکنیم. آدمها هم شاید همینطور باشند؛ شاید هرکس کمی بیرون از خودش ایستاده، یکی در گذشتهاش، یکی در آیندهاش، و یکی تمام عمر دنبال اتاقی میگردد که در نقشهی خانه وجود ندارد.
نقدها
بسی عالی👍✨️
تشکر ⭐️