+فکر میکنی اگه حقیقت رو بهشون بگی، بهتر میشه؟
- حداقل دیگه به دروغ زندگی نمیکنن.
+چه فرقی داره؟
- فرقش اینه که انتخابشون دست خودشونه.
+انتخاب؟ تو هنوز به این کلمه اعتقاد داری؟
- بیشتر از چیزی که به حرفهای تو اعتقاد دارم.
+جالبه. پس بذار یه سؤال ساده بپرسم. اگه بدونی حقیقت قراره زندگی یه نفر رو نابود کنه، باز هم میری و بهش میگی؟
- اگه حقیقت داشته باشه، بله.
+حتی اگه نتونه کاری براش بکنه؟
- این دیگه به من مربوط نیست. فکر نمیکنم حق داشته باشم به جای بقیه تصمیم بگیرم.
+ولی داری تصمیم میگیری. تصمیم گرفتی رنجشون رو به نفع صداقت خودت بهشون تحمیل کنی.
- صداقت من؟
+بله. بعضی آدمها حقیقت رو برای آزاد کردن بقیه نمیخوان. برای این میخوان که خودشون دیگه مجبور نباشن دروغ بگن.
- و بعضیها هم دروغ میگن چون از عواقب حقیقت میترسن.
+پس فرق من و تو فقط اینه که من مسئولیت نتیجه رو قبول میکنم.
- نه. فرق تو اینه که نتیجه برات مهم نیست.
+اشتباه میکنی.
- پس چرا هنوز نگفتی؟
+چون هنوز وقتش نرسیده.
- همیشه همینو میگین. «هنوز وقتش نرسیده.» بعد یه روز میرسه که دیگه گفتنش فایدهای نداره.(ادامه کامنت)
نقدها
+شاید.-شاید؟+تو از آدمی که همهچیز رو میدونه انتظار داری اشتباه نکنه. من چنین ادعایی ندارم.-ولی ادعای تصمیم گرفتن برای همه رو داری.+چون بالاخره یکی باید تصمیم بگیره.-نه. این جمله رو از ذهنت بنداز بیرون. «یکی باید تصمیم بگیره» با «من باید تصمیم بگیرم» فرق داره.+و اگه هیچکس تصمیم نگیره؟-اون وقت حداقل اشتباه، اشتباه خودشه.+خیلی راحت درباره مسئولیت حرف میزنی.-چون مسئولیت رو با مالکیت اشتباه نمیگیرم.
+مالکیت؟-اینکه چون یه نفر رو نجات دادی، خیال کنی حق داری بقیهی زندگیش رو هم براش تعیین کنی.+نجات؟-بله. خودت این کلمه رو به کار بردی.+من کسی رو نجات ندادم.-پس چرا نگهشون داشتی؟+چون اگر رهاشون میکردم، میمردن.-و حالا؟+حالا زندهان.-زنده بودن با زندگی کردن فرق داره.+بالاخره یه چیز درست گفتی.-خوشحالم که تونستم برای یک بار هم که شده رضایتت رو جلب کنم.+من رضایت نمیدم. فقط اشتباهات خوب رو از بد تشخیص میدم.-و اگه تشخیصت اشتباه باشه؟+اون وقت هزینهش رو میدم.-با جون چه کسی؟+...-دیدی؟+چی؟-هنوزم فکر میکنی هزینه، مال خودته.