نقاشی هر روز به زوایای تاریک زندان میرفت و از قاتلان و جانیان، چهرههایی بس آراسته و فرشتهگون میکشید مردم، پرترهها را بر در و دیوار شهر میدیدند و او را« بینای دل» مینامیدند؛ مردی که باور داشت در اعماق هر شرارتی، هنوز نوری پاک زنده است
شبی، جوانی پنهانی وارد کارگاه او شد و دید نقاش، طرحهای واقعی و هولناک آن چهرهها را یکبهیک در آتش میسوزاند
پسرک حیرتزده پرسید: چرا حقیقت را میسوزانی؟ چرا از این پلیدان، فرشته میسازی و به شهر دروغ میفروشی؟
نقاش خاکسترها را با دست کنار زد، به سایهٔ خود بر دیوار چشم دوخت و نجوا کرد:
گر چهرهٔ واقعی آنها را بکشم، مردم میفهمند هیولاها دقیقاً شبیه به خود آنها هستند،من فرشته میکشم تا وقتی به آینه نگاه میکنند، نترسند.
1پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها