پیرمرد، هر غروب بر سنگی در لب رودخانه مینشست و چراغِ بادی کهنهای را پاک میکرد شیشهاش خرد شده بود و هیچ فیتیلهای در آن نبود. با این حال، دستمال کتانِ نمدارش را آرام بر محفظهٔ خالی میکشید انگار که ارزشمندترین شیشهٔ عطر جهان را جلا میدهد
پسربچهای که هر روز از کنارش میگذشت، عاقبت طاقت نیاورد پیش آمد، پا سبک کرد و گفت: بابابزرگ! این چراغ که نه شیشه دارد، نه روغن و نه فتلیهای که بسوزد. اصلاً نوری از آن درنمیآید. چرا هر روز تمیزش میکنی؟
پیرمرد دست از کار کشید چراغ تاریک و بیمصرف را میان دو دست پرپینهاش گرفت، به چشمان پرتردید کودک نگاه کرد و با صدایی به نرمی حرکتِ آب گفت:
تا زمانی که ظاهرش را روشن نگه دارم، هیچکس نمیفهمد تاریکی از کجا میآید.
0پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.