سایهام از روی دیوار پایین آمد، در حالی که بندِ کفشهایش را می بست گفت: من دیگر دنبالت نمیآیم.
پرسیدم: چرا؟ من که تمام عمر بیگناه زیستم!
پاسخ داد: تو بیگناه نبودی، تو فقط ترسو بودی. فضیلت تو، نام مستعارِ ناتوانیات بود جهان را کسانی میسازند که جرأت عصیان دارند، نه کسانی که از ترس سقوط، روی لبهی پرتگاه فلج شدهاند.
سایه در را باز کرد، وارد خیابان شد و رفت
و من، هراسیده و بیوزن، روی دیوار خالی مچاله ماندم
8پسند2نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
یک جور هایی مثل طنزتلخ بود ، البته زیبا ☕
ممنونم از این خوانش دقیق دقیقاً همین تضاد میان بیگناهی و ترس و طنز تلخ پشت اون هستهی اصلی داستان بود خوشحالم که این لایه رو دیدی☕
جالب بود!