امیر جمالیان
استاد تار، آخرین پردهٔ سازش را برید و توی حوض انداخت
شاگردش با گریه گفت: چرا؟ این آخرین نوایی بود که از موسیقیِ اصیل این خاک مانده بود!
پیرمرد به آب زلال نگاه کرد، به ماهیهایی که دور نخ آغشته به استخوان میچرخیدند، و گفت:
وقتی تمام شهر کر شدهاند، حفظ کردن یک آهنگ، هنر نیست؛ همدستی در فراموشی فاجعه است بگذار فکر کنند صدای گوشهای خودشان است، نه سکوت ساز من
2پسند1نقد0
نقدها
چقدر مستقیم و سمبلیک یه پیام به این عمیقی رو ارائه دادی واقعا قشنگ بود☕🤎
از این همه لطف و دقت صمیمانه ممنونم 🤎گاهی زیباترین نقد همان نگاهیه که نویسنده آرزو داشته قصهاش را با اون بخوانند. ☕
امیر جمالیان چقدر قشنگ گفتید و حقیقت بود