وقتی گفت که لیوانش را پر کنم هم برایم عجیب بود و هم تکراری، آخر این یازدهیم لیوان قهوه اش بود، قوری قهوه را در لیوانش خالی کردم و از آنجایی که به نظرم مرد قصد بلند شدن نداشت، قوری را با قهوه و آب پر کردم، اندکی قهوه ی کم کافیین تر ریختم چون دوست ندارم یک جنازه روی دستم بیفتد، هم زمان که قوری را برای دم کردن می گذاشتم، ترس از پرسشم را قورت دادم و پرسیدم: ببخشید آقا شما ۱۰ لیوان پیش از این خوردید... مرد حرفم را قطع کرد اصلاح کرد: ۲۳ تا از کافیه ی قبلی بیرونم کردند بی اختیار از دهنم پرید:چرا... مرد پاسخ داد: به یکی قول دادم تا وقتی که قهوه ام را تمام می کنم زنده بمانم...
زمستان عزیز، تا امروز در عمرم که به هزاره ها می کشد هرجا که پا گذاشتم درختان زیر وزنم سر خم کردند، از ترس برگ های سبزشان زرد شد و در آوازم همگی تن به زوال دادند. تا اینکه پا جایی گذاشتم که تمام جنگلش سرو بود، آمدم شکستند و خم نشدند، وزیدم زرد نشدند، با خود گفتم همیشان را می شکنم، اما قبل ازین که تمام شود خودم شکستم، زمستان عزیز به اینجا نیا... دوستدار تو خزان
امروز شهر دلگیر است. هرچند که این ماتم عالم گیر است. وطن در خون و خاکستر بنشسته، خزان نیز ازین آتش دامن گیر است.
اندکی بایست، اندکی بیشتر، شاید این آخر ثانیه ها باشد، شاید زندگی ارزشش را داشته باشد، شاید روز خوبی در راه باشد، شاید...شاید در ته دل خودم هم اندکی به این شاید ایمان داشته باشم...شاید خزان همیشگی نباشد، اندکی بایست، اندکی بیشتر...اندکی بیشتر.
انسان ها موجودات عجیبی هستند با ضربه ی ساده ای به سر می میرند و در جنگ هسته ای زنده می مانند، در خوشی فاسد می شوند در سختی پیشرفت می کنند، وقتی طبیعت به آنها کاری دارد به هم محبت می کنند و اگر ذره ای از بلا دور شوند، همدیگر را می بلعند.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.