زمستان عزیز، تا امروز در عمرم که به هزاره ها می کشد هرجا که پا گذاشتم درختان زیر وزنم سر خم کردند، از ترس برگ های سبزشان زرد شد و در آوازم همگی تن به زوال دادند.
تا اینکه پا جایی گذاشتم که تمام جنگلش سرو بود، آمدم شکستند و خم نشدند، وزیدم زرد نشدند، با خود گفتم همیشان را می شکنم، اما قبل ازین که تمام شود خودم شکستم، زمستان عزیز به اینجا نیا...
دوستدار تو خزان
نقدها
باید مینوشتی، همه ی شان را میشکنم