نووا
“توی شلوغی شهر، صدای بوق ماشینها و همهمه مردم، مثل موجی بود که میخواست غرقش کنه. احساس میکرد توی یه زندان ساخته شده از بتن و آهنه. یهو چشمش خورد به یه گنجشک کوچولو که بیتوجه به هیاهو، روی شاخهی خیس یه درخت نشسته بود و آواز میخوند. انگار یه تلنگر بود. یه لبخند اومد رو لبش. گفت: ‘حتی توی دل طوفان هم میشه یه آهنگ پیدا کرد، اگه بخوای.’ و رفت تا دنبال آهنگ خودش بگرده، حتی اگه لازم بود با بارون همراه بشه.”
1پسند1نقد0
نقدها
دقیقا یه داستانیه که نصفه شب حال میده بخونی🤎☕ خیلی قشنگ بود🔥🔥