چشمانش آنقدر سرد و بیروح بودند که هیچ چیزی را درونشان منعکس نمیکردند، بدون هیچ حس خاصی به او نگریست و زمزمه کرد: «ازت خوشم نمیاد.»
«میدونم… چشمات این حرف رو زودتر بهم گفتن»
0پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.