+ «دوست دارم»
لبخند تلخی زد: «میدونم…»
با تعجب پرسید: «پس چرا هیچ واکنشی نشون نمیدی؟ مگه تو هم دوستم نداری؟»
بغضش را قورت داد: «بیخیال اینا… اونجا چطوره؟»
+ «بحث رو عوض نکن، ما قرار بود ازدواج کنیم»
سری تکان داد: «میدونم، اما الان نمیشه… تو فعلاً استراحت کن و من تا موقعش کنارت میمونم»
این را گفت و به سنگ مزار او تکیه داد، سرش را بالا گرفت و به آسمان نگریست: «خوب بخوابی…»
2پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها