+ «میگم ملورین… چیزی درباره افسانه نخ سرخ سرنوشت شنیدی؟»
ملورین با تعجب بهش نگریست: «نخ سرخ سرنوشت؟»
سر تکان داد: «یک افسانه ژاپنی هست که میگه، یک نخ قرمز نامرئی به انگشت کوچک دو انسان بسته شده که سرنوشتشون به هم گره خورده، این نخ ممکنه کشیده بشه یا گره بخورد اما هیچوقت پاره نمیشه تا روزی که سرنوشت اون دو رو روبهروی هم قرار بده»
_ «آها، آره شنیدم… اما میگن این نخ عشق رو تضمین نمیکنه فقط دیدارشون رو تضمین میکنه…» هنوز حرفش تمام نشده بود که دید او بلنده شده و رفته: «آروین؟ کجا میری؟ آروین؟»
یک لحظه بعد آروین دوباره پیدایش شد، روبهروی او روی کاناپه نشسته و دستش را گرفت: «صبر کن… تموم شد»
ملورین با تعجب به دستش نگریست، نخ سرخی به انگشت کوچکش بسته شده بود. نگاهش را بالا گرفت و به دست او نگریست که همان نخ را به انگشتش بسته.
+ «ولی ما میتونیم عشق خودمون رو تضمین کنیم»
خندید و پاسخ داد: «درسته…»
4پسند2نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
یه فنجون قهوه طلبت! ☕🚬
🙂🤎
🥹✨☕
🫠🥹