موقعیت: وقتی یک نویسندهای الان یادم اومد یک شخصیت دارم که هشت ماه میشه میشناسمش و شخصیت خیلی جذابیم داره اما متأسفانه خودم به خودم یاری نمیدم تمومش کنم و هم این بدبخت رو ختم به خیر کنم هم خودم رو راحت کنم🤭🫠
جام در دستش را به زمین انداخت و جام چندین تکه شد: «دیگه نمیخوام ببینمت» پاهایش را به زمین کوبید و با حرص از آنجا رفت. با عجله دنبالش را افتاد: «ملورین صبر کن… ببخشید… ملورین» اما ملورین نه تنها نایستاد بلکه سریعتر قدم برداشت: «دنبال نیا آروین» دنباله کوتاه نخ های سرخ در انگشتان هر دویشان به آرامی در هوا تکان میخورد و مانند موجی بالا پایین میشد. نخ متصل به دست ملورین به رنگ سرخ نامرئی درخشید و تا نخ دور انگشت آروین ادامه پیدا کرد ناگهان ملورین تعادلش را از دست داد و خودش را از دیوار گرفت همان موقع آروین هم بهش رسید و دستش را گرفت: «ملورین یک دقیقه صبر کن» نفس عمیقی کشید و با عصبانیت گفت: «صبر کردم حرفت رو بزن» + «من واقعاً متاسفم منظوری نداشتم… فقط خوشم نمیاد اون پسره انقدر بهت نزدیک میشه… اما دیگه هیچی نمیگم فقط عصبانی نباش» _ «خیلی خب… اگه فقط این مشکل توئه بیا از این به بعد هرجا رفتیم کنار هم بشینیم اگه بری جای دیگه بشینی من میرم پیش دوستام میشینم» + «باشه… الان آشتی کردی؟» _ «هنوز نه» آروین مکثی کرد و لبخند زد: «بریم بستنی بخوریم؟» لبخند بزرگی روی لب ملورین شکل گرفت: «حالا که خیلی اصرار میکنی»
+ «اما… چشمها هیچوقت دروغ نمیگن، نگاهات با حرف الانت متفاوته» به سردی خندید: «اوه، عزیزم… اگه من باشم، کاری میکنم چشمام هم دروغ بگن و فریبت بدن.» + «ازت متنفرم…» _ «تو اصلا دروغگوی خوبی نیستی»
به آرامی گفت: «من عاشقتم… اما تو هیچوقت حسی بهم نخواهی داشت» به سردی خندید: «حق انتخاب دادنت به اینکه عاشقت باشم یا نه مثل انتخاب مرگ یا زندگی میمونه… عاشق تاریکی بشم که آخرش مثل مرگ میمونه یا… بیخیالش بشم و در روشنایی بمونم و زندگی کنم» «…… میدونم… مجبور نیستی تاریکی رو انتخاب کنی» قدمی جلوتر رفت چانه او را گرفت و با لحن عجیبی در گوشش زمزمه کرد: «اما ظاهراً تو یادت رفته من آدم قابل پیش بینی نیستم و دوست ندارم مثل بقیه باشم… من همیشه انتخابام جوریه که همه رو شوکه کنه و چه انتخابی بهتر از مرگ؟» برگرفته از یکی از داستان های خودم…
تلاش کرد بگیردش و مانع رفتنش شود: «صبر کن…» دستش او را پس زد و به راهش ادامه داد: «ولم کن… من ترحم تو رو نیاز ندارم» + «منظورت چیه؟» _ «وانمود نکن نمیدونی و از هیچی خبر نداری… تو هیچ احساسی به من نداری این احساس ترحمه و منم هیچ نیازی به ترحمت ندارم»
نقدها
🫠