چوکو
در مکانی که جادو ساکن باشد، زمانی آن را گرم خواهد داشت و بعد تا خاکستر آن را میسوزاند.جادو، در ذهن دخترک، میتوانست خیلی عناصر مختلفی باشد، فقط کافی بود به چشم، درستی آن را بنگرد. جادوی واقعی، داشتن قدرت تخیل، و تنها قدرت تخیل بود و چیزی نبود که در چشمهای فانی، جادو دیده نشود.دخترک، از جادوی خودش بیشتر از تمامی جادوها لذت میبرد. البته که جادویش در تمامی نقاط سرزمین استفاده میشد، نمیتوانست آن را کنار بگذارد؛ چه چیز شگفتانگیزی بود، و مردم مانند چیزی عادی به آن نگاه میکردند.با جادویش، هیولایی سوزان و نورانی را بیدار کرد. با غرشی برخاست، و هر چه را اطرافش بود را بلعید، و پشت هر قدمش جادهای از نور باقی میگذاشت. اسمش آتش بود، و هرکجا که ساکن باشد، تا مدتی آنجا را گرم خواهد کرد، و بعد تا خاکستر آن را میسوزاند.
1پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.