+ «دوست دارم» لبخند تلخی زد: «میدونم…» با تعجب پرسید: «پس چرا هیچ واکنشی نشون نمیدی؟ مگه تو هم دوستم نداری؟» بغضش را قورت داد: «بیخیال اینا… اونجا چطوره؟» + «بحث رو عوض نکن، ما قرار بود ازدواج کنیم» سری تکان داد: «میدونم، اما الان نمیشه… تو فعلاً استراحت کن و من تا موقعش کنارت میمونم» این را گفت و به سنگ مزار او تکیه داد، سرش را بالا گرفت و به آسمان نگریست: «خوب بخوابی…»
+ «میگم ملورین… چیزی درباره افسانه نخ سرخ سرنوشت شنیدی؟» ملورین با تعجب بهش نگریست: «نخ سرخ سرنوشت؟» سر تکان داد: «یک افسانه ژاپنی هست که میگه، یک نخ قرمز نامرئی به انگشت کوچک دو انسان بسته شده که سرنوشتشون به هم گره خورده، این نخ ممکنه کشیده بشه یا گره بخورد اما هیچوقت پاره نمیشه تا روزی که سرنوشت اون دو رو روبهروی هم قرار بده» _ «آها، آره شنیدم… اما میگن این نخ عشق رو تضمین نمیکنه فقط دیدارشون رو تضمین میکنه…» هنوز حرفش تمام نشده بود که دید او بلنده شده و رفته: «آروین؟ کجا میری؟ آروین؟» یک لحظه بعد آروین دوباره پیدایش شد، روبهروی او روی کاناپه نشسته و دستش را گرفت: «صبر کن… تموم شد» ملورین با تعجب به دستش نگریست، نخ سرخی به انگشت کوچکش بسته شده بود. نگاهش را بالا گرفت و به دست او نگریست که همان نخ را به انگشتش بسته. + «ولی ما میتونیم عشق خودمون رو تضمین کنیم» خندید و پاسخ داد: «درسته…»
+ «تو ترسناکتر از اونی که فکر میکردم هستی» نیشخند زد: «تازه متوجه شدی؟ من تجسمی از شیطان هستم» + «تو گولم زدی.» _ «اوه، نه… من گولت نزدم، فقط باهات بازی کردم و تو هم موافق این بازی بودی… وگرنه هیچوقت تا این حد پیش نمیرفت… تو موافق این بازی که عشق نام داشت بودی»
به خود که آمدم دیگر انعکاس چهره خود را در چشمان زیبا و روشنش نمیدیدم…
یک روز بالاخره میفهمی خیلی از آدمهای تو زندگیت رهگذری بیش نبودند…
نقدها
کتاب به امید دل بستم ، غم انگیز اما به یاد ماندنیه ☕🤎
بشدت غمگین اما زیبا بود❤️🥲