دورش رو گرفته بودن. یه طرف یه لشکر بزرگ از راهزن ها، و یه طرف یه دسته کوچیک از هزاران شوالیه که فرمانده شون بود، و خانوادش؛ کسایی که موقع زجر دادانش باهاشون آشنا شده بود. حالا همشون رو بخشیده بود و با هم یه خانواده تشکیل داده بودن. و در نهایت، حالا می خواست براشون قربانی بشه. این پایان داستان زندگیش خواهد بود. یه نگاه به شوالیه ها، یه نگاه به همسرش هرماینی که با جنون خاصی سعی می کرد به طرفش بیاید اما به دستور جیمز جلوی اینکار رو می گرفتند، یه نگاه به پسر خوانده ش جک که با چشمای بغض آلود نگاهش می کرد و در نهایت یک نگاه به هاپر، بهترین دوستش انداخت. برگشت و راهزن، یه شمشیر رو توی شکمش فرو کرد، در آورد و دوباره فرو کرد. و جیمز بالاخره چشماش رو بست، ایندفعه برای همیشه. ولی این فقط یه رویا تو ذهنمه، مگه تو این دوره زمونه همچین آدمی پیدا میشه؟
2پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.