گاهی اوقات به کودکش می نگریست که چگونه با اسباب بازی هایش بازی می کند. در دنیایی جدا از درد های متعدد. جدا از تمام مشغله ها و مشکلات ماجرا جویی می کند. در دنیای خودش، وا به میل خودش. ای کاش هر کسی می توانست دنیایی وا به میل خودش بسازد. ای کاش کسی بود که می توانست دنیا را از بدی ها پاک سازد.
دست و پا می زد. داشت غرق می شد. در باتلاقی عمیق غرق می شد. هیچ راه فراری نداشت، هرچه تلاش می کرد فقط بیشتر فرو می رفت. در باتلاقی از عشق به زنی که حالا مرده، او غرق شد، برای همیشه غرق شد. اما سوال اینجاست که کسی برای نجاتش تلاش کرد؟
به صندلی بسته بودنش.امپراطور دستش را به نشانه ی توقف شکنجه بالا برد، +برای آخرین بار می پرسم، تو قصد کشتن ولیعهد رو داشتی؟ درحالی که از بی جانی سرش را به سختی بالا می داد جواب داد: _من...وارث فرماندهی...هس...تم. هرگز... به کسی ک....که پدر مرحومم....فرمانده ی بزرگ...چندین بار... آخخخ...چندین بار.... جونشو براش به.... خطر انداخت... خیانت نمی ... کنم. ولیعهد سر رسید. رنگش پریده بود. جلوی پدرش زانو زد و با چشمان اشکبار گفت: ×پدر کار اون نبوده. قسم می خورم. من دیدمش. اون...اون کار شوالیه ای بود که می خواست یه بچه رو با شلاق بکشه و اخیرا اون زندانیش کرد. میدونم خودشه. بغضی در چشمان امپراطور حلقه زد و آرام به پسر بیچاره که حتی هنوز بیست سالش هم نشده بود و داشت اینطوری شکنجه اش می کرد نگریست.
مدتی بود افتاده بود زندان. براش پاپوش دوخته بودن. با خودش حرف زد: امام رضا، دلم برات یه دنیا تنگه. حرمتو می خوام. اگه آزادم کنی اولین جا فقط میام حرمت. هنوز جمله ی آخرش تموم نشده بود که سربازی اومد و گفت آزادی.
گاهی آدما وقتی چشماشون سالمه خیلی کمتر از آدمای کور می بینن. چشم ها نیستن که به ما خوب و بد رو نشون می دن، انتخاب هامونن. و انتخاب هامون به ما مسیر گاهی کوتاه و گاهی طولانی رو نشون می دن.
نقدها