مدتی بود افتاده بود زندان. براش پاپوش دوخته بودن.
با خودش حرف زد:
امام رضا، دلم برات یه دنیا تنگه. حرمتو می خوام. اگه آزادم کنی اولین جا فقط میام حرمت.
هنوز جمله ی آخرش تموم نشده بود که سربازی اومد و گفت آزادی.
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها