به صندلی بسته بودنش.امپراطور دستش را به نشانه ی توقف شکنجه بالا برد،
+برای آخرین بار می پرسم، تو قصد کشتن ولیعهد رو داشتی؟
درحالی که از بی جانی سرش را به سختی بالا می داد جواب داد:
_من...وارث فرماندهی...هس...تم. هرگز... به کسی ک....که پدر مرحومم....فرمانده ی بزرگ...چندین بار... آخخخ...چندین بار.... جونشو براش به.... خطر انداخت... خیانت نمی ... کنم.
ولیعهد سر رسید. رنگش پریده بود. جلوی پدرش زانو زد و با چشمان اشکبار گفت:
×پدر کار اون نبوده. قسم می خورم. من دیدمش. اون...اون کار شوالیه ای بود که می خواست یه بچه رو با شلاق بکشه و اخیرا اون زندانیش کرد. میدونم خودشه.
بغضی در چشمان امپراطور حلقه زد و آرام به پسر بیچاره که حتی هنوز بیست سالش هم نشده بود و داشت اینطوری شکنجه اش می کرد نگریست.
1پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها