در سرزمینی که جادو با خون نوشته میشود و قدرت، بهای سنگینی دارد، **نفرت گاهی تنها چیزیست که از عشق باقی میماند.**
او وارد بازیای میشود که هیچکس در آن بیگناه نیست؛ بازیِ تاجوتخت، رازهای دفنشده، جادوهای ممنوعه و پیمانهایی که با یک خیانت فرو میریزند. میان دشمنیهایی که سالها در سینهها زنده ماندهاند، دو قلب به یکدیگر نزدیک میشوند؛ اما اینبار، عشق نه آرامش است و نه نجات... **بلکه خطرناکترین سلاح بازیست.**
در دنیای **ایزد بانو**، برای زنده ماندن باید بیرحم بود؛ چون گاهی تنها راه شکست دادن هیولا، تبدیل شدن به هیولایی بزرگتر است.
و وقتی پرده از حقیقت کنار برود، شاید دیگر نتوان فهمید چه کسی عاشق بود... و چه کسی فقط بهتر بازی میکرد.
<داستان ایزد بانو>
6پسند1نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
زیبا بود✨🍭
تشکر عزیزم 🤎☕