امروز تولد بیست سالگی اش در خلوت خودش بود ؛ ناامید بود ، چشمانش مانند کاسه ای پر از خون بود !
او امید داشت که امسال را دیگر نمی بیند ؛ اما تولد پشت تولد را گذارند .
پنج لاخه از موهایش سفید شده بودند ؛ با خود گفت :<<خودم تمامش می کنم>>
او از آغازین متنفر بود
متنفر از زندگی اش در تنهایی.
تفنگی را از روی میزش برداشت و به میان جمعیت ؛ در خیابان رفت و تفنگ را به سرش نشانه گرفت و گفت :<<تنهایی آدم را دیوانه می کند ؛ مرا نابود >> لبخندی زد و به زندگی اش خاتمه داد.
5پسند1نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
واو
💖🎀