او دو روز بود که از اتاقش بیرون نیامده بود ؛ مادر و پدرش جرعت حرف زدن با آن روانی را نداشتند !
او دو روز بود که در آن چهار چوب با دوست جدیدش بی وقفه مکالمه می کرد ؛ از بدبختی هایش گرفته تا به خاطرات خوشی که هرگز آن را تجربه نکرده بود صحبت می کرد و هرگز از دوست وفادارش دلسرد نمی شد ؛ چون جز او تنها بالشتی را برای اشک ریختن داشت .
والدینش نگران او بودند بنابراین به روان شناسی زنگ زدند تا او را درمان کند .
وقتی او شروع به حرف زدن با آن روان شناس کرد ؛ فقط از دوستش و اینکه چگونه کشته شده است و چه شد که باهم دوست شدند گفت !
اما آن روانشناس بجای درمان او.....
<<داستان سادیسم>> _ به زودی منتشر میشه.✨️
3پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها