کی می دانست که در انتهای قلب خاک گرفته او هنوز زیبایی ای وجود دارد ؟ کنون "دنیا "رویی دیگر را به او نشان داده بود ؛ اما کسی می دانست که آن دو در بازی شان درحال تظاهر کردن بودند ؟ <<داستان ایزد بانو>>
وارثِ پسری طلسمشده بودند اما آن طلسم را اسکیزوفرنی و سادیسم نامیدند پس از قتلهای پیدرپی تنها یک وارث باقی ماند دختری که قرار بود تمام حقیقت را برملا کند <<داستان سادیسم>>
چه اندک خیالیست که به دنبالش می گشت ؛ ساعات ها وقت خود را به فردای بی رنگ و رو گذاشتن چه سود ؟ سالیانی پیرهن سیاهی داشتن به تن چه سود ؟ او همان بود که هست ؛ اما با این غم ، فردایش شروعی دیگر باشد هم چه سود ؟ چشمانش به روی تلخی ها خیره مانده بودند ؛ طوری که انگار شیرینی ای برایش نگذاشته باشند ، حالا با این غم به خاک رفتن هم شد یک سود ؟
امروز تولد بیست سالگی اش در خلوت خودش بود ؛ ناامید بود ، چشمانش مانند کاسه ای پر از خون بود ! او امید داشت که امسال را دیگر نمی بیند ؛ اما تولد پشت تولد را گذارند . پنج لاخه از موهایش سفید شده بودند ؛ با خود گفت :<<خودم تمامش می کنم>> او از آغازین متنفر بود متنفر از زندگی اش در تنهایی. تفنگی را از روی میزش برداشت و به میان جمعیت ؛ در خیابان رفت و تفنگ را به سرش نشانه گرفت و گفت :<<تنهایی آدم را دیوانه می کند ؛ مرا نابود >> لبخندی زد و به زندگی اش خاتمه داد.
او دو روز بود که از اتاقش بیرون نیامده بود ؛ مادر و پدرش جرعت حرف زدن با آن روانی را نداشتند ! او دو روز بود که در آن چهار چوب با دوست جدیدش بی وقفه مکالمه می کرد ؛ از بدبختی هایش گرفته تا به خاطرات خوشی که هرگز آن را تجربه نکرده بود صحبت می کرد و هرگز از دوست وفادارش دلسرد نمی شد ؛ چون جز او تنها بالشتی را برای اشک ریختن داشت . والدینش نگران او بودند بنابراین به روان شناسی زنگ زدند تا او را درمان کند . وقتی او شروع به حرف زدن با آن روان شناس کرد ؛ فقط از دوستش و اینکه چگونه کشته شده است و چه شد که باهم دوست شدند گفت ! اما آن روانشناس بجای درمان او..... <<داستان سادیسم>> _ به زودی منتشر میشه.✨️
نقدها
حق😔
☕