سلینا به میزش خیره شد و آهی کشید: «واقعاً این جواب رو داده؟»
**
رائلو بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش، با خونسردی تعظیم کوتاهی کرد: «علیاحضرت، ملکه جوان دیدار مجددتون مایه افتخاره»
**
آدرین آهسته گفت: «زیبا تر از چیزی که تصور میکردم هستین… شایعات در حقتون کم لطفی کردن.»
**
آسترا ریز خندید و بدون اینکه منتظر بماند دارین حرفش را کامل کند، پاسخ داد: «منه جلوت واقعیه کسی که تو کالسکهاش من نیستم»
**
فرکس محترمانه گفت: «انتظار نداشتم اینطور وحشت کنین. فکر کردم متوجه میشین منم…» ناگاه نگاهش به لباس های او افتاد و پرسید: «علیاحضرت کجا میرن؟»
**
کاسین روبهروی سلینا زانو زد و با ملایمت بهش نگریست: «سلینا دوست داری باهم بریم به جشنواره تا آتش بازی رو ببینیم؟ بزودی شروع میشه»
**
دارین نگاهی به لباسها و استایل او کرد و با خنده گفت: «مثل همیشه بانوی من، زیبا شدین.»
**
مایلی با حرص گفت: «دروغ نگو. تو یک اشراف زادهای، اشراف زبان سرزمین های دیگه رو بلدن… بگو دیگه بگو.»
*نظرتون درباره شخصیت های رمان "ملکه شمشیرزن" چیه؟ کی شخصیت بامزه و جالبتری داره؟
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.