«مجموعهیِ پری افسونگرِ مهتاب و سپیده» تو بودی زندانبان زندانی؟ - فراموش کردی خود بودی زندانی؟ «از بخش سوم: زندانبان و زندانی»
«مجموعهیِ پری افسونگرِ مهتاب و سپیده» حتی اگر مجبور باشند برای دیگران بدرخشند، بی نقص و زیبا باشند. در مقابل هم، میتوانند صرف نظر از دید بیگانگان. خودشان باشند. خالی، شکسته، و درمانده. «بخش دوم: مهتاب در آغوش سپیده»
«مهتاب در آغوش سپیده» مهتاب در آغوش خورشید گره میخورد، تن سرد و تن سوزناک در هم تنیده میشوند. نور و تاریکی در هم آمیخته میشود، بر روی زمین سایه میاندازد. عاشق و معشوق بعد از سالها دوری هم را ملاقات میکنند، اشک شوق و دلتنگی از چشمانشان سرازیر میشود. مانند برگ های گلِ گلگون، در آغوش هم پژمرده میشوند. دست از تابیدن برمیدارند، میدانند در هر حالتی، یک دیگر را دارند. میدانند مجبور نیستند در مقابل یکدیگر، همیشه بدرخشند. میدانند سالها دوری زیر آسمانی پر از ستاره، هردو چشم به راه معشوق بودند. ستارهها در آسمان به رقص در میآیند، ابر مینوازد و گل گریه میکند. تاریکی و روشنایی، آغوشی سرد و سوزان بر پوست هم میگذارند. و میدانند حتی اگر مجبور باشند برای دیگران بدرخشند، بی نقص و زیبا باشند. در مقابل هم، میتوانند صرف نظر از دید بیگانگان. خودشان باشند. خالی، شکسته، و درمانده. ماه از چالههایش خجالت نمیکشد، خورشید از آتش سوزانش خجالت نمیکشد. و آغوش، تنها چیزی است که میماند.
«افسونگر» میدانی همه میگویند روز های طلایی گذشته است، همه میگویند صبح درخشان گذشته است. میدانی همه از درد ناله میکنند، از فقدان احساسات و بیشماریِ افکار ناله میکنند. میدانی همهیِ غم و زیبایی در پوچیِ سیاهچاله دفن شده است، چشمان بسته باز شده است. نمیدانی که اگر روزی چشمان بازت بسته شوند، چه کسی دستاش را برای گرفتنت دراز میکند. نمیدانی اگر آفتاب بر غار تاریک افسونگر بتابد، او آتش میگیرد و یا زنده میماند. نمیدانی که موجودات تاریکی، فاقد از زیبایی پنهان نیستند. و نمیدانی؛ هیولایی که زمان کودکی گمان میکردی زیر تخت است، در افکارت، لا به لای مخفی ترین گفتههایت نفس میکشد. و ای کاش صرف نظر از هرچیزی که انسان ها آن را زیبایی مینامند، کمی زمان به بهداشت افکارشان اختصاص میداند. و ای کاش؛ ماه و خورشید کنار هم میتابیدند، کنار هم میدرخشیدند. و زیبایی، در روشنایی، و پلیدی، در تاریکی. تعریف نمیشد.
کتاب را ورق میزند، بوی صفحات کاهی کتاب در هوا پر میشود. و او ناخودآگاه عمیقتر نفس میکشد. اولین کلمهی روی کتاب «دلتنگی» بود. و او نمیدانست منظور نویسنده از دلتنگی چیست. دلتنگی احساسی بود که موجودات زنده به یک شخص، یک دوره و یا یک خاطره داشتند. اما او خاطرهای را تجربه نکرده بود که بخواهد دوباره تکرار شود. شخصی به او حس متعلق بودن نداده بود، و دورهی زیبایی را پشت سر نگذاشته بود. چشمانش به طرف اولین جملهی کتاب سوسو میزند. «لازم نیست زندگی زیبایی را پشت سر بگذاری تا بخواهی دوباره دلتنگ آن شوی، احساسات در تک تک نفسهایت، تک تک قدمهایت، و تک تک جملاتت وجود خواهد داشت. و اگر دلتنگ کسی نیستی، دلتنگ خودت باش. زیرا تو در تمام لحظات زندگیات حضور داشتی، زمانی که هیچکس آن اطراف نبود. زمانی که در کودکی بر روی زمین افتادی، اما دستی برای کمک به تو دراز نشد. و حتی هنگام مرگ، درحالی که آخرین نفسهایت را میکشی. تمام خاطرات پشت پلک هایت شکل میگیرد. و تو میدانی، تنها کسی که همیشه ماند. خودت بودی.»