کتاب را ورق میزند، بوی صفحات کاهی کتاب در هوا پر میشود.
و او ناخودآگاه عمیقتر نفس میکشد.
اولین کلمهی روی کتاب «دلتنگی» بود.
و او نمیدانست منظور نویسنده از دلتنگی چیست.
دلتنگی احساسی بود که موجودات زنده به یک شخص، یک دوره و یا یک خاطره داشتند.
اما او خاطرهای را تجربه نکرده بود که بخواهد دوباره تکرار شود.
شخصی به او حس متعلق بودن نداده بود، و دورهی زیبایی را پشت سر نگذاشته بود.
چشمانش به طرف اولین جملهی کتاب سوسو میزند.
«لازم نیست زندگی زیبایی را پشت سر بگذاری تا بخواهی دوباره دلتنگ آن شوی، احساسات در تک تک نفسهایت، تک تک قدمهایت، و تک تک جملاتت وجود خواهد داشت. و اگر دلتنگ کسی نیستی، دلتنگ خودت باش. زیرا تو در تمام لحظات زندگیات حضور داشتی، زمانی که هیچکس آن اطراف نبود. زمانی که در کودکی بر روی زمین افتادی، اما دستی برای کمک به تو دراز نشد. و حتی هنگام مرگ، درحالی که آخرین نفسهایت را میکشی. تمام خاطرات پشت پلک هایت شکل میگیرد. و تو میدانی، تنها کسی که همیشه ماند. خودت بودی.»