«افسونگر»
میدانی
همه میگویند روز های طلایی گذشته است، همه میگویند صبح درخشان گذشته است.
میدانی
همه از درد ناله میکنند، از فقدان احساسات و بیشماریِ افکار ناله میکنند.
میدانی
همهیِ غم و زیبایی در پوچیِ سیاهچاله دفن شده است، چشمان بسته باز شده است.
نمیدانی
که اگر روزی چشمان بازت بسته شوند، چه کسی دستاش را برای گرفتنت دراز میکند.
نمیدانی
اگر آفتاب بر غار تاریک افسونگر بتابد، او آتش میگیرد و یا زنده میماند.
نمیدانی
که موجودات تاریکی، فاقد از زیبایی پنهان نیستند.
و نمیدانی؛
هیولایی که زمان کودکی گمان میکردی زیر تخت است، در افکارت، لا به لای مخفی ترین گفتههایت نفس میکشد.
و ای کاش
صرف نظر از هرچیزی که انسان ها آن را زیبایی مینامند، کمی زمان به بهداشت افکارشان اختصاص میداند.
و ای کاش؛
ماه و خورشید کنار هم میتابیدند، کنار هم میدرخشیدند.
و زیبایی، در روشنایی، و پلیدی، در تاریکی.
تعریف نمیشد.