«مهتاب در آغوش سپیده»
مهتاب در آغوش خورشید گره میخورد، تن سرد و تن سوزناک در هم تنیده میشوند.
نور و تاریکی در هم آمیخته میشود، بر روی زمین سایه میاندازد.
عاشق و معشوق بعد از سالها دوری هم را ملاقات میکنند، اشک شوق و دلتنگی از چشمانشان سرازیر میشود.
مانند برگ های گلِ گلگون، در آغوش هم پژمرده میشوند.
دست از تابیدن برمیدارند، میدانند در هر حالتی، یک دیگر را دارند.
میدانند مجبور نیستند در مقابل یکدیگر، همیشه بدرخشند.
میدانند سالها دوری زیر آسمانی پر از ستاره، هردو چشم به راه معشوق بودند.
ستارهها در آسمان به رقص در میآیند، ابر مینوازد و گل گریه میکند.
تاریکی و روشنایی، آغوشی سرد و سوزان بر پوست هم میگذارند.
و میدانند
حتی اگر مجبور باشند برای دیگران بدرخشند، بی نقص و زیبا باشند.
در مقابل هم، میتوانند صرف نظر از دید بیگانگان.
خودشان باشند.
خالی، شکسته، و درمانده.
ماه از چالههایش خجالت نمیکشد، خورشید از آتش سوزانش خجالت نمیکشد.
و آغوش، تنها چیزی است که میماند.