نرگس
انگشتانم را با زور و درد روی کنترل ویلچر میگذارم و حرکت میکنم.
+ عه! لیلی بابا کجا میری؟
و از پشت ویلچرم را میچسبد.
میخواهم زار بزنم.
این نهایت بی رحمی است!
هادی هم می فهمد که ثانیه ای با خیس شدن صورتم فاصله دارم، که میگوید: بزارید راحت باشه!
مثل همیشه، او آدم خوبی بود.
او، بد نبود. بدی من بودم.
بدی دوست داشتن من بود.
_ سرو خمیده ام_
2پسند0نظر0