بعد از 340 ساعت روزی چهار ساعت کار کردن در گرمای شدید، پنکه را خودم درست کردم. در حالی که پنکه را مثل جام پیروزی بالا سرم برده بودم با شوق گفتم: «نگاه کن پنکه را خودم به تنهای درست کردم.»
او در تاریکی از کنار پرده بیرون نگاه میکرد فقط یک جملعه گفت: « اما اون بیرون هوا بارونیه!»
پنکه دیگر جام پیروزی نبود بلکه رنگ رو رفته زخمی بنظر زشت به نظر می رسید، در ذهنم تمام مراحل درست کردن آن یک به یک مرور می کردم، اما کی فصل عوض شد که من حواسم نبود؟ تمام مشکلاتمان همین بود.