امسال.بعد از فوت کردن شمع،بعد از تبریکا و کادو ها،بعد از رفتن مهمونا...یه لحظه به خودم اومدم و دیدم تنها چیزی که بهش فکمیکنم اینه.یه سال دیگه و کارایی که دیگه نمیتونم انجام بدم.فرصتهایی که شاید برای بار اخر گیرم اومده بود.لحظه هایی که تا اخر عمر حسرت دوباره تجربه کردنشون رو دارم و در اخر،ادمایی که دیگههرگز برنمیگردن.
اگه یه روز تو بیوم بنویسم "شاید توی زندگی بعدی" منظورم برای بودن با عشق زندگیم نیست. برای دنبال کردن علایق واقعیم،خواسته قلبیم و خود حقیقیم هست. چیزی که تو این زندگی بهش نرسیدم
یه نگاه مشتاق دیگه. یه تلاش دیگه برای جلو بردن دستت به سوی بقیه. اما در آخر فقط دستت کنارت آویزون میمونه.
- چرا با همهمثل هم نیستی؟مگه ادما چه فرقی دارن برات؟ -چرا با همه اینجوری نیستم؟خب من ادمی ام که شوخی های نابجا میکنه.حرف های نابجا میزنه.حرکت های نابجا میکنه.ولی اینو همه دوس ندارن.پس من جلوی بقیه فقط وقتی شوخی میکنم که دارم مسخره شون میکنم چون کوته فکر ان.فقط وفتی حرف میزنم که بخوام خودمو اثبات چون اونا منو زیر سوال برده باشن و فقط وقتی حرکت میکنم که بخوام لهشون کنم چون پا رو دمم گذاشتن.حقیفت ماجرا اینه.وگرنه من همه رو دوست دارم.
او رفت من ماندم و یک عمر تنهایی. تو رفتی .ارزو هایم رفت. هر ثانیه مرا میبیند و باز به یاد یار از دست رفته اش می افتد.حالا من تنها یادگاری او در این دنیایی که حتی خودش هم از منشوری بودن عالم خنده اش گرفته تنهای تنها هر روز به سرنوشت خود نزدیک تر میشوم. او میگوید گریه نکن اما بمبی که گلویش جا خوش کرده هر بار با دیدن من تقلای بیشتری برای منفجر شدن میکند. من میدانستم اما انها نه. من میدانستم اما انها نه. من میدانستم اما انها نه. و در پایان این نیز بگذرد و خاطره شود. خاطره ای تلخ و بی مزه
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.